گنجور

 
حکیم نزاری

خون رز بر خاک می‌ریزی مریز

می‌کنی در خون خود با ما ستیز

یار باشی به گران‌جانی مکن

بیش ازین منشین سبک‌تر باش خیز

حاضرِ فرزندِ وقتِ خویش باش

گر نداری طاقت ای بابا گریز

بر بساط بزم مستان الست

چون نزاری پاک باز و خصل ریز

تو چه دانی چون کند از هم جدا

هالک و ناجی به روز رستخیز

تا ز خاک تیره چون خیزد ز حشر

استخوان پوده پوده ریز ریز

قارنِ میدانِ مردِ عشق باش

نه چو قارون بر سر هم نه جهیز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

دو عمر آورد پیدا روزگار

هر دو را نام پدر عبدالعزیز

آن عمر را عدل بود آیین و رسم

این عمر را عدل هست و علم نیز

آن عمر مر ظالمان را کرد قهر

[...]

حکیم نزاری

آخر ای دل چیست چندین رستخیز

عشق و میدان و تو ای غافل گریز

از صراط عاشقان پرهیز کن

نیست آنجا جز گذر بر تیغ تیز

چارهٔ دیگر نداری جز همین

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه