گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

آخر ای دل چیست چندین رستخیز

عشق و میدان و تو ای غافل گریز

از صراط عاشقان پرهیز کن

نیست آنجا جز گذر بر تیغ تیز

چارهٔ دیگر نداری جز همین

اشک در دامان و می در جام ریز

دست در نای صراحی زن به عشق

چون مؤذن بانگ بردارد که خیز

ای که در بستان جانم شاخ مهر

دست در هم داده چون بیخ فریز

هم چنان بوی محبت می‌دهد

چون شود در گِل عظامم ریزریز

بوی خون آید ز خاک مست من

ای عجب گر در نشورد خاک نیز

ای نزاری هم صبوری ممکن است

نه ز اصل اصفهان خیزد حجیز

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.