گنجور

 
حکیم نزاری

آخر ای دل چیست چندین رستخیز

عشق و میدان و تو ای غافل گریز

از صراط عاشقان پرهیز کن

نیست آنجا جز گذر بر تیغ تیز

چارهٔ دیگر نداری جز همین

اشک در دامان و می در جام ریز

دست در نای صراحی زن به عشق

چون مؤذن بانگ بردارد که خیز

ای که در بستان جانم شاخ مهر

دست در هم داده چون بیخ فریز

هم چنان بوی محبت می‌دهد

چون شود در گِل عظامم ریزریز

بوی خون آید ز خاک مست من

ای عجب گر در نشورد خاک نیز

ای نزاری هم صبوری ممکن است

نه ز اصل اصفهان خیزد حجیز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

دو عمر آورد پیدا روزگار

هر دو را نام پدر عبدالعزیز

آن عمر را عدل بود آیین و رسم

این عمر را عدل هست و علم نیز

آن عمر مر ظالمان را کرد قهر

[...]

حکیم نزاری

خون رز بر خاک می‌ریزی مریز

می‌کنی در خون خود با ما ستیز

یار باشی به گران‌جانی مکن

بیش ازین منشین سبک‌تر باش خیز

حاضرِ فرزندِ وقتِ خویش باش

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه