گنجور

 
حکیم نزاری

مرا دلی ست ز تیمار بی دلی در وا

معلق است به مویی چو ذره ای ز هوا

چو ذره مضطربم در هوای خورشیدی

که زیر سایة زلفش خرد کند مأوا

هلاک می شوم از دست و پای مال فراق

دریغ اگر بتوانست گفتمی سر وا

به لب نمونة آیات انگبین و شراب

به رخ خلاصة اولاد آدم و حوا

از آن نیافت سکندر که بود روزی ما

لبی که درد سکندر جز آن نداشت دوا

خراب کردة چشمانت ای نگارینم

که می کشند و به سر می برند با دو گوا

گرت به خواب بدیدی شبی عظیم و الروم

ز شمع روی تو پروانه وار ناپروا

سپاه شب نکشد از عدم دگر به وجود

به دست حسن تو گر برکشد زمانه لوا

ز حال من نظر لطف خویش باز مگیر

که بی تو از سر و کارم برفت نور و نوا

مریز خون نزاری چو در جوار توام

که نیست در حرم کعبه قتل صید روا