گنجور

شمارهٔ ۵۳۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دامن چشمانش آلودست خونی کرده اند

یا مگر دوشینه تا وقت سحر می خورده اند

بر جمالش نقطه ای دیدم عجب آمد مرا

تا چرا بر روی خورشید آن سیاهی کرده اند

گفتم آن خال سیه بر روی خوبت چیست؟ گفت:

دانه فلفل ز هندستان به روم آورده اند

رویش ار در خط شود روزی عجب نبود از آنک

چشمه خضر است در تاریکی اش آورده اند

غمزه مستش ببین خون به ناحق ریخته ست

ور نداری باور اینک شاهدان در پرده اند

در تماشاگاه جان جز قامت چالاک تو

راستی حرفیست کز لوح ازل بسترده اند

احتمال طعنه یابد کرد از دشمن که دوست

غم نخواهد خورد اگر آسوده ور آزرده اند

عاقلان کردند بر مجنون در آن عهد اعتراض

بعد ازین دیوانه ی عاقل بدو بسپرده اند

من چو مجنون گر نظرگاهی به دست آورده ام

هر زمان بر خون من دعوی به قاضی برده اند

گر زیان در سینه ی پر آتش من می کنند

باش گو آنها که شنعت می کنند افسرده اند

شد دلم چون جوز مهر ماه گندم گون دوست

بیشتر شیرین زبانان اندک اندک مرده اند

چون نزاری مهره مهر وفاداری که باخت

تا بساط حسن خوبان در جهان گسترده اند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام