گنجور

شمارهٔ ۵۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

خنک دلی که زمام رضا دهد به قضا

چو روزگار نگردد ز اقتضای رضا

به نوکِ کلک ازل هر چه بودنیست نگاشت

قضای کن فیکون بر صحیفة مبدا

نشان معرفتِ مرد صادق آن باشد

که اقتدا به توکل کند به خوف و رجا

به پای مردی عقل زبون چه دفع کنیم

مبارک است بلایی که روی کرد به ما

فلک چگونه موافق شود مبند خیال

قضا چگونه حمایت کند مپز سودا

چه نیک بخت بود بنده ای که در همه حال

سپاس دارد و راضی شود به حکم خدا

نزاریا به کلید طمع گشاده نشد

در سرایِ فراخ آسمانِ تنگ فضا

طواف کعبة مقصود کن که بی مقصود

بسی شد آمد کردی به فکر بی سر و پا

میسرت نشود جز به خلوت آسایش

مسلمت نشود جز به عزلت استغنا

زبون نگشت چو موسیجة خرف مرغی

که آشیانة عزلت گرفت چون عنقا

جهان و هر چه در او هست نیست جز فانی

کسی چگونه نهد دل بر این مقام فنا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام