گنجور

شمارهٔ ۴۹۰

 
حکیم نزاری قهستانی
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا محبّتِ تو در میانِ جان باشد

نه هم چو مدّعیان بر سرِ زبان باشد

گر اتّصال نباشد به جسم چتوان کرد

خلاصۀ دل و جان با تو در میان باشد

تمام عشقِ تو باری مرا ز من بستد

محبّتِ ازلی را همین نشان باشد

تویی نهانِ من و آشکارِ من چه غم است

گر آشکار شود راز اگر نهان باشد

نظر چه گونه ز روی تو برتوانم داشت

گرم به هر مژه در دیده سد سنان باشد

نفس چه گونه زند با کسی دگر هرگز

کسی که هم نفسش چون تو مهربان باشد

نسیمِ پیرهنِ یوسف ار چه در معجز

میانِ خلق چو افسانه داستان باشد

ولی خواصِ عرق چینِ نازکِ تو نداشت

که نکهتش مددِ عمرِ جاودان باشد

گر التفات کنی یک نظر تمام بود

خجسته بختِ کسی کش قبولِ آن باشد

زهی سعادت و دولت اگر نزاری را

محّلِ بندگیِ حضرتی چنان باشد

ز آبِ دیده کند بر درِ تو فرّاشی

اگر چو خاک مجالش بر آستان باشد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.