گنجور

 
حکیم نزاری

مرا مادر به شیرِ عشق پرورد

پدر تعلیم در دیوانگی کرد

ز تن با جان برون آید چنین شیر

ولیکن تا که را دادند و که خورد

گر آبا واسطه گرامّهات اند

ز فطرت هر کس آورد آن چه آورد

چه می خواهد ز رندان مصلحت جوی

برو گو هم به گِردِ صالحان گَرد

دماغِ هرکه برد از خاکِ ما بوی

بر آرد عشق از مغزِ سرش گرد

زنان را فرق باشد بر فسرده

اگر عاشق نمیرد کی بود مرد

تنورِ سینه ی پر آتش من

به طوفانِ ملامت کی شود سرد

ملامت گر به عیب از ما نگوید

اگر یک شب به روز آرَد درین درد

مسلمانان نمی بینید آخر

سرشکِ سرخ بر رخ ساره ی زرد

خدایا حق گزارش باد هر کو

دلِ ریشِ نزاری را نیازرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
باباطاهر

الهی گردن گردون شود خرد

که فرزندان آدم را همه برد

یکی ناگه که زنده شد فلانی

همه گویند فلان ابن فلان مرد

سنایی

به گرمای تموز از سرد سوزش

صد و پنجه مسافر خشک بفشرد

رهی رفت و غلام برده برده

زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد

زه ای پستت بمانده ماه بهمن

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

رخ خوب تو ناموس قمر برد

لب لعل تو بازار شکر برد

بنفشه گرچه بازاری همیداشت

چو زلف دید سردر یکدیگربرد

گل سرخ از تو می بربست طرفی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه