گنجور

شمارهٔ ۴۴۱

 
حکیم نزاری قهستانی
حکیم نزاری » غزلیات
 

وداع یار گرامی نمی توانم کرد

که بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد

چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سال

که روزگار سفر کار ما به جان آورد

چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراق

زمانه بی هده چندین مرا چه می پرورد

طبیب جهد بسی کرد بهرِ علت هِجر

ولی چه سود که درمان نمی پذیرد درد

چو باد می برد آبشخورم ز خاک به خاک

زمانه می کند این ، با زمانه چِتوان کرد

مرا مگوی که دل را نصیحتی می کن

به دم نمی شود این کوره ی پر آتش سرد

وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ست

که مسرعان نیازش نمی رسند به گرد

نزاریا چو همه سال فارغی ز وطن

به قول عقل تو البته گِرد عشق مگرد

ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاص

چو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.