گنجور

شمارهٔ ۴۱۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب ندارد

نسیمِ ناقۀ زلفِ تو مشکِ ناب ندارد

عجب که سایۀ زلفِ تو گر رسد به جمادی

که هم چو ذرّه به خاصیّت اظطراب ندارد

تو خود به جانبِ ما هیچ التفات نداری

مرا خیالِ تو یک لحظه بی عذاب ندارد

چو حلقه هایِ سرِ زلفِ بی قرارِ تو یک دم

دو چشمِ ژاله فشانم قرار و خواب ندارد

مگر که لایقِ گوشِ تو نیست ورنه به قیمت

چو گوهرِ صدفِ چشمِ من سحاب ندارد

ندانم اهلِ دلی در بلادِ ملکِ خراسان

که دل بر آتشِ این امتحان کباب ندارد

کسی نبینم از ابنایِ خویش کو چو نزاری

به خونِ دل رخِ چون کهربا خضاب ندارد

دل شکستۀ من مشکل این که در همه عالم

به هیچ کویِ دگر مرجع و مآب ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام