گنجور

 
حکیم نزاری

باده خوریم ز اول شب تا دم صباح

مستی کنیم چون شتران علم جناح

زاهد که دل به شاهد دنیا دهد کجا

در خانقه بماند و در خلوت و صلاح

با دوست بایدم که چو بی دوست هیچ نیست

آسایشی ز زندگی و راحتی ز راح

گویند می مخور که حرام است بل که خوک

بر مستحق به وقت ضرورت بود مباح

ما آب خوریم و تو خون می خوری به جهل

عین عقوبت است و گمان می بری فلاح

عهد وفا ز مردم ناکس طمع مدار

هرگز تو بوی مشک شنیدی ز مستراح

قلاّش خوان مرا نه نزاری و لایق است

این نام عاشقانه که خود کردم اصطلاح

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباح

خواهی که روح تازه برآید بیار راح

جهّال نشنوند ولی ممتنع بود

جز از خواص راح طلب کردن ارتیاح

از گردن خروس صراحی بریز خون

[...]

جامی

ز ایوان کاخ میکده آمد علی الصباح

مرغی گرفته نامه اقبال در جناح

مضمونش آنکه هر که نه می را مباح داشت

خونش بود به فتوی پیر مغان مباح

سرمایه فلاح چه باشد شراب لعل

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
کوهی

ساقی بجام باده گلرنگ در صباح

در صحن بوستان ز کرم گفت الصلاح

تا آفتاب طلعت ساقی طلوع کرد

کردیم دیده بر رخ خورشید افتتاح

با روح او که گفت الست بربکم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کوهی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه