گنجور

 
جامی

ز ایوان کاخ میکده آمد علی الصباح

مرغی گرفته نامه اقبال در جناح

مضمونش آنکه هر که نه می را مباح داشت

خونش بود به فتوی پیر مغان مباح

سرمایه فلاح چه باشد شراب لعل

یا معشر الاحبة حیوا علی الفلاح

صدر و صف نعال نباشد به بزم عشق

از هر که خواست ساقی ما کرد افتتاح

اقداح راح راحت روی تو کی شود

ان لم تکن تناولها من ید الملاح

خالی نه ایم از تو صباح و رواح هم

ای هم صباح ما ز تو فرخنده هم رواح

جامی به بزم اهل صفا می روی نخست

دل پاک کن ز وسوسه توبه و صلاح

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباح

خواهی که روح تازه برآید بیار راح

جهّال نشنوند ولی ممتنع بود

جز از خواص راح طلب کردن ارتیاح

از گردن خروس صراحی بریز خون

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
جامی

گر مقبلی مزاح کند عیب او مکن

شغلیست آن به قاعده عقل و دین مباح

دل آیینه است کلفت جد زنگ آیینه

آن زنگ را چه امکان صیقل بود مزاح

کوهی

ساقی بجام باده گلرنگ در صباح

در صحن بوستان ز کرم گفت الصلاح

تا آفتاب طلعت ساقی طلوع کرد

کردیم دیده بر رخ خورشید افتتاح

با روح او که گفت الست بربکم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کوهی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه