گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

می بیارید و به می تازه کنید ایمان را

غم جنّات و جهنم نبود رندان را

ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسی

که در آن کوی مجالی نبود رضوان را

عاقلان را به مقامات مجانین ره نیست

با چنین قوم که ماییم چه کارایشان را

راز مگشا و گر چاره نباشد این عهد

با کسی بند که باطل نکند پیمان را

هر چه درباره من گفت به جای خود بود

من ملامت نکنم معترض نادان را

ره به مجنون نبرد عاقل تدبیر اندیش

خبر از عالم انسان نبود حیوان را

هر که راه از حیوانی سوی انسانی یافت

بشنیده ست و بدانست که جان جانان را

همه دشواری وآسانی دل چندان است

که بدانست که موقوف که دارد جان را

مصلحت بین و به هم برزده لفظی است خلنج

کد خدایی نرسد بی سرو بی سامان را

ما نترسیم ز تهدید و وعید دشمن

دوست گر سر برود رد نکند فرمان را

گر چو من رانده یی قربت این حضرت یافت

نظر شاه جهان است که داند آن را

گر گدایی چو نزاری نبود ور باشد

هیچ نقصان نکند مملکت سلطان را