گنجور

 
حکیم نزاری

دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ست

دانی که چرا خایف از آن غمزۀ مست است

در پای مینداز سرِ زلفِ دل آویز

آهسته که پیکانِ غمت در دلِ خسته ست

چون زلفِ تو در گردن مظلوم نزاری

صد توبه بود کز سرِ زلفِ تو شکسته ست

چون چشمِ تو بر چشمِ تو شوریده و مستم

وین مستیِ من خود ز مبادیِ الست است

بر بویِ قبولِ نظرت مستِ مدامم

تا چشمِ تو دیدم که چنان مست پرست است

عشق آمد و چون صاعقه خشک و ترِ من سوخت

افسرده چه داند که ازین حادثه رسته ست

خوش بودم و آسوده بلا بر سرم آمد

آری ز قضا هیچ دل آسوده نجسته ست

رحمت کن و این سوخته دل را ز سرِ لطف

دستی به سر آور اگرت هیچ به دست است

هم تو نظری کن که به بازویِ نزاری

کاری که گشاید همه در لطفِ تو بسته ست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابوسعید ابوالخیر

می هست و درم هست و بت لاله رخان هست

غم نیست وگر هست نصیب دل اعداست

فرخی سیستانی

زو دوسترم هیچ کسی نیست و گرهست

آنم که همی گویم پازند قرانست

منوچهری

هر کو به جز از تو به جهانداری بنشست

بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست

دادار جهان ملک جهان وقف تو کرده‌ست

بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

مسعود سعد سلمان

طاهر ثقت الملک سپهر است و جهانست

نه راست نگفتم که نه اینست و نه آنست

نی نی نه سپهر است که خورشید سپهر است

نی نی نه جهانست که اقبال جهانست

آن چرخ محلست که با حلم زمینست

[...]

امیر معزی

ایام نشاط است که عید است و بهار است

گیتی همه پربوی‌ گل و رنگ و نگار است

در هر وطنی خرمی از موکب عیدست

در هر چمنی تازگی از باد بهارست

تا باد بهاری به سوی باغ گذر کرد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه