گنجور

شمارهٔ ۲۴۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست

یاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست

حیف است دست باز گرفتن ز مهربان

خاصه چه مهربان بتِ خوش باشِ خوش نشست

یک دم خیالِ او ز دو چشمم نمی رود

زیرا تمام مستم از آن چشمِ نیم مست

گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیست

ورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست

هم چون زمین تحمّلِ بارِ غمش کنم

تا آسمان شود به قیامت چو خاک پست

بر ما قیامت آمد و بگذشت و منتظر

دیریست تا به موعدِ خلدست پای بست

ای باز از زبانِ فلان گوی با فلان

گر هیچ یادت آید از صحبتِ الست

باز آ که در فراقِ تو زان ها که دیده ای

شوریده تر شده ست نزاریِ می پرست

ورنه جواب ده که به ما در سلوکِ عشق

آن کس رسد که کلّی از خویشتن برست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.