گنجور

 
حکیم نزاری

یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست

یاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست

حیف است دست باز گرفتن ز مهربان

خاصه چه مهربان بتِ خوش باشِ خوش نشست

یک دم خیالِ او ز دو چشمم نمی رود

زیرا تمام مستم از آن چشمِ نیم مست

گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیست

ورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست

هم چون زمین تحمّلِ بارِ غمش کنم

تا آسمان شود به قیامت چو خاک پست

بر ما قیامت آمد و بگذشت و منتظر

دیریست تا به موعدِ خلدست پای بست

ای باز از زبانِ فلان گوی با فلان

گر هیچ یادت آید از صحبتِ الست

باز آ که در فراقِ تو زان ها که دیده ای

شوریده تر شده ست نزاریِ می پرست

ورنه جواب ده که به ما در سلوکِ عشق

آن کس رسد که کلّی از خویشتن برست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

ایام و‌َرد و موسم عید پیمبرست

گیتی ز بوی هر دو سراسر معطرست

گلزارها به آمدن آن مزین است

محراب‌ها به آمدن این منوّر ست

آن مونس و حریف می و نَقل مجلس است

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
وطواط

ای آن که هر چه بایدت از بخت نیک هست

هرگز مباد در جاه تو شکست

تا از قضا پدید شد آثار هست و نیست

پیدا نشد ذات تو از نیست هیچ هست

معلوم شد مگر که تو از نسل آدمی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
سوزنی سمرقندی

کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون

سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است

 طناز و پر هراس و چو پستانست در لباس

کناس و دیر آس و میانش رگ آور است

نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر

[...]

قوامی رازی

هربنده ای که ایزد بی یار یار اوست

بی شک و شبهه در دو جهان کار کار اوست

آن بی نیاز بنده نواز لطیفه ساز

کز هر سوئی که در نگری کار و بار اوست

ازچرخ بی قرار و زمین قرار گیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه