گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشست

دستِ بی رحمی گشاد و زیرِ پایم کرد پست

جامِ غم در داد و مستم کرد و با دیوانگی

چون بود دیوانه آن گاهی که باشد نیز مست

عشق مردِ پخته خواهد خام بودم من مگر

آتشی زد در وجودم تا ز خام و پخته رست

از خودم بیگانه کرد و با خودم کرد آشنا

لاجرم جستم هم از خویش و هم از بیگانه جست

بی خودم کردند کلّی زان که بودم پیش ازین

خود فریب و خودنمای و خودشناس و خودپرست

نام وننگ وفخروعار و ترّ وخشکم پاک سوخت

آز وحرص وخوب وزشت ونیک وبد برهم شکست

تا چه برقی سوزناک است این که نامش هست عشق

هستِ هستش نیستِ نیست ونیستِ نیستش هستِ هست

عشقِ تو عشق است و آن گه عشق این ها نیزعشق

لذّتِ شکر تواند داشتن هرگز کبست

تا نزاری با تو در پیوست بگسست از جهان

با که بندد عهد چون با عشقِ تو جاوید بست