گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

در حضور دوستان می پرست

این گواهی میدهم اندر الست

هرکه را دادند جام بی هُشی

مست و لایعقل شدو از خود برست

دل ز بدو فطرتم از دست رفت

لاجرم اینجا نمی آید بدست

چون ندادم دل به دلداری نِیَم

لایق و همصحبت اهل نشست

توبه ی توهم چو زلف یار ماست

پای تا سر پرشکنج و پر شکست

چیست عقل و نفس ما؟لات و هبل

پس چرائی معترض بر بت پرست

هم عنان جبرئیل حضرت است

هرکه را توفیق بر فتراک بست

عاقلان را حوصله ی این لقمه نیست

بر نزاری شان ولی انکار هست

خویشتن بینان کوته دید را

نیست حدّ خود براندازان مست.