گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

بتی لاغر میان فربه سرین است

که از سودای او خلقی حزین است

چه گویم از میان او که وصفش

برو ز اندیشه ی باریک بین است

قبای حسن شد بر قد او ختم

سخن در قامت او راستین است

دو چشم مست شور انگیز او را

ندانم با خردمندان چه کین است

دو دل دزدند هر دو مست و خون ریز

نه دعوی می کنم عین الیقین است

ز عکس زیور آن خرمن گل

مگر گویی ثریا خوشه چین است

دلم بنشست خوش بر طاق ابروش

چرا با جفت مردم همنشین است

بسی شیرین تر است از جان شیرین

نمی گویم شکر یا انگبین است

اگر خاک است از خاک بهشت است

وگر ماء ست از ماء معین است

حجاب زلف بر خورشید رویش

مثال کفر و دین بل کفر و دین است

رموز عاشقان هر کس ندانند

نزاری را حقیقت این چنین است