گنجور

شمارهٔ ۱۳۹۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

خون شد دل مجروحم در گوشه ی تنهایی

ای بخت نمی دانم تا کی به سرم آیی

صبری و دلی باید کز عهده برون آید

ور نی که تواند کرد از دوست شکیبایی

آرام نمیگیرد با خویش نمی آید

تا من چه کنم آخر با این دل سودایی

ای دوست امانم ده زین ورطه ی نومیدی

وی بخت خلاصم کن زین محنتِ تنهایی

این بارم اگر دولت باز آید و بنوازد

دیگر نکنم هرگز خودبینی و خود رایی

تسلیم نمی گردم در عالم جمعیت

این تفرقه باری نیست الّا همه از از مایی

مسکین تر و عاجز تر از من نبود عاشق

من خود نکنم هرگز دعویِ توانایی

ماییم و دلی وین دل از عشق تو بی حاصل

وین بند چنین مشکل باشد که تو بگشایی

در چشم نمی آید جز دوست مرا چیزی

خود غیر نمیگنجد در منظر بینایی

مه کیست که بارویت در معرض حسن آید

شب گرد جهان پیما تنها روِ هر جایی

ای مردمک چشمم از روضه ی بینایی

بستانِ جمالت را هستند تماشایی

بی چاره نزاری شد فرتوت و سرآسیمه

در خانه ز بی یاری در شهر ز بی جایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام