گنجور

شمارهٔ ۱۳۹۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نشسته ام مترصّد به کنج تنهایی

بدان امید که تشریف وصل فرمایی

در آرزوی دمی ام که هم دمی یابم

مگر خلاص شوم از عذاب تنهایی

زهی سعادت و دولت اگر شبی، روزی

ز در درآیی و از رخ نقاب بگشایی

ز عفو تو نه غریب است جرم بخشیدن

ز لطف تو نه بدیع است بنده بخشایی

نه خانه خانه ی خیلِ خیالِ طلعتِ توست

به فضل خود چه شود خانه گر بیارایی

اگر چنان که زمن بنده زلّتی رفته ست

به لطف باز نوازی به صلح بازآیی

نزاریا نه بر ازای حدِّ توست بگوی

تو کیستی که به هم خانگیِ او شایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام