گنجور

شمارهٔ ۱۳۱۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

جان برای تو که هم جانی و هم جانانی

سر فدای تو وگرنه من و سرگردانی

سرسری از سر کوی تو نیارم برخاست

کار دشوار نگیرند بدین آسانی

خام را طاقت پروانه‌ی پر سوخته نیست

نازکان را نرسد شیوه جان افشانی

پیشِ خایسکِ ملامت به ارادت نگرید

مرد باید که چو سندان بنهد پیشانی

پی تو آرام گرفتن بود از ناکامی

با تو گستاخ نشستن بود از نادانی

راه آن است که با رای تو سازم ورنه

حاصل غالی و قاصر چه بود حیرانی

فاش کردند رقیبانِ تو سرِّ دلِ من

چند پوشیده بماند نظر پنهانی

تا بماند تر و شاداب نهالِ غمِ تو

واجب آن است که بر چشمِ مَنَش بنشانی

در خم زلف تو دیدم دل خود را روزی

گفتَمَش چونی و چون می‌رهی ای زندانی

گفت آری چه کنم گر ببری رشک از من

هر گدا را نبود مرتبه‌ی سلطانی

راستی حدِّ نزاری نبود صحبتِ تو

پس اگر بر سر کوی تو کند دربانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام