گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

وقت نثار کردن ماییم و نیم جانی

نقدی چنین چه ارزد در حضرتِ چنانی

الجامشیِ شاهی بس مختصر نماید

الحق چه عذرخواهم این‌جا به نیم جانی

الا همین‌ که گویم از ما و خدمتِ ما

چیزی نیاید آخر شاهی و پاسپانی

امری اگر نباشد مطلق چگونه باشد

تزیین آفتابی ترکیبِ آسمانی

پس بی نشانِ اول یعنی جنودِ فطرت

نه بد دلی توان بود این‌جا نه پهلوانی

کی بر قرار ماند گر صنعِ او نخواهد

آرامشِ زمینی یا جنبشِ زمانی

بلبل صفت نیارد در عشقِ گل نوازد

هر کو نشد به دستان هر لحظه داستانی

از خویشتن برون شو تا خانه او بگیرد

زیرا چو او نیابی شایسته میهمانی

گنجینه‌ ی نزاری بر نقدِ قلب و جان بین

در هر سفینه بحری در هر جریده کانی

دیگر به خود نبینی دیگر ز خود نگویی

گر هیچ بازیابی از سِرِ او نشانی