گنجور

 
حکیم نزاری

برخیز نگارا و برافروز چراغی

بر سوز بخوری ز پی ضعف دماغی

بفرست به خم خانه و جامی دو طلب کن

گر بایدت از روح امین ساخت اُلاغی

دانی که چه گفتم به اشارت سبک و چست

باشد مگرت این قدر ادراک بلاغی

بشتاب و مهم دان و مکن هیچ تغافل

زنهار که این حد نکنی حمل به لاغی

پس بزم بیارای و طلب کن حُرَفا را

مِن بعد که حاصل شد ازین کار فراغی

یک رنگ شو ای یار و خجالت مبر ای دوست

طاووس محال است که سازی ز کلاغی

ار صاف شوی تو به سفیدی کبوتر

هرگز نتوان برد برون گونه زاغی

می خور ثمر پند نزاری به غنیمت

چون کرد حوالت به تو آراسته باغی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

من باد نخواهم که وزد بر چو تو باغی

تا از تو نسیمی نرساند به دماغی

خوش دولت مرغی که خورد بر ز تو، ماییم

کز دور خرابیم به بویی چو تو باغی

گر خواه به بازار شوم، خواه به بستان

[...]

حزین لاهیجی

بردم به لحد زان رخ افروخته، داغی

حاجت نبود تربت ما را به چراغی

گر خشک لبم، بادهکش ساغر عشقم

دل را به لب، از هرگل داغی ست ایاغی

کیفیت صهباست به جام سخن من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه