گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

برخیز نگارا و برافروز چراغی

بر سوز بخوری ز پی ضعف دماغی

بفرست به خم خانه و جامی دو طلب کن

گر بایدت از روح امین ساخت اُلاغی

دانی که چه گفتم به اشارت سبک و چست

باشد مگرت این قدر ادراک بلاغی

بشتاب و مهم دان و مکن هیچ تغافل

زنهار که این حد نکنی حمل به لاغی

پس بزم بیارای و طلب کن حُرَفا را

مِن بعد که حاصل شد ازین کار فراغی

یک رنگ شو ای یار و خجالت مبر ای دوست

طاووس محال است که سازی ز کلاغی

ار صاف شوی تو به سفیدی کبوتر

هرگز نتوان برد برون گونه زاغی

می خور ثمر پند نزاری به غنیمت

چون کرد حوالت به تو آراسته باغی