گنجور

 
حزین لاهیجی

بردم به لحد زان رخ افروخته، داغی

حاجت نبود تربت ما را به چراغی

گر خشک لبم، بادهکش ساغر عشقم

دل را به لب، از هرگل داغی ست ایاغی

کیفیت صهباست به جام سخن من

ای باده گساران، برسانید دماغی

راه سر آن چشمه که گم کرد سکندر

ما تا در میخانه رساندیم سراغی

از تربت ما می گذرد یار، سبکبار

ای بارکشان غم دل، لابه و لاغی

شمعی که نه در پرتو رخسار تو سوزد

در دیدهٔ پروانه نماید، پر زاغی

وصل ار نبود، راه خیال تو نبسته ست

باز است به روی دل تنگم، در باغی

داغ دل ما، از نفس گرم شکفته ست

ای لاله، تو افروختهای دامن راغی

پرسی چه ز آتشکدهٔ عشق، حزین را؟

زاهد، تو به راحتکدهٔ کنجِ فراغی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

برخیز نگارا و برافروز چراغی

بر سوز بخوری ز پی ضعف دماغی

بفرست به خم خانه و جامی دو طلب کن

گر بایدت از روح امین ساخت اُلاغی

دانی که چه گفتم به اشارت سبک و چست

[...]

امیرخسرو دهلوی

من باد نخواهم که وزد بر چو تو باغی

تا از تو نسیمی نرساند به دماغی

خوش دولت مرغی که خورد بر ز تو، ماییم

کز دور خرابیم به بویی چو تو باغی

گر خواه به بازار شوم، خواه به بستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه