گنجور

شمارهٔ ۱۲۲۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

هیچت افتد که به ما بر گذری

وز سرِ لطف به ما در نگری

می توانی که دلم دریابی

بهترک زین غم کارم بخوری

چند خاموش توان بود و حمول

هم شناعت مگر از حد ببری

دادِ مظلوم بده ظلم مکن

تا نگویند که بی داد گری

رویِ آنم که ببخشایی نیست

هر زمان بر سرِ رایِ دگری

دردلی حاضر و در جان ساکن

ای که نزدیکی و دور از نظری

مستم آری چه کنم معذورم

گر خطایی رود از بی خبری

بی دلم بی دل و مشکل باشد

آفت بی دلی و منتظری

بیش مخروش نزاری از دل

که تو خود جان به سلامت نبری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام