گنجور

شمارهٔ ۱۲۰۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

دوش آمد و گفت در چه کاری

از دست شدی سرِ چه داری

بگذشت به هرزه روزگارت

موقوفِ که در چه انتظاری

گرداب کشیده در میانت

می‌پنداری که بر کناری

سر پیش بمانده چند باشی

مستغرق بحر شرم‌ساری

در رشته ی خویشتن پرستان

جهل است امید رستگاری

خواهی که حیات‌بخش گردد

هر دم که ز اندرون برآری

بیرون روی از وجود و خود را

بسپاری و بیش سرنخاری

تحقیق شعار خویش سازی

تقلید تمام واگذاری

ای پیکِ عدم نگفتم آخر

بگذر ز وجودِ خود نزاری

از ملک دو کون بر سرآیی

یک‌باره اگر تو واسپاری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام