گنجور

 
حکیم نزاری

بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابی

از غم ماه‌جبینی شده‌ام مهتابی

باز از آشوبِ جهانی که نمی‌یارم گفت

قصّه‌ ای دارم و دارد صفتش اطنابی

جفت ابروش که طاق است چو دیدم گفتم

قبله ی خویش توان کرد چنین محرابی

دوش بنمود به من گیسو و گفتم به حکیم

کس پریشان‌تر ازین گفت نبیند خوابی

خود چه گویم ز دهانش که چو من تشنه بسی

جان بدادند و از آن چشمه نخوردند آبی

گو چنین باش بقا باد غمِ هجران را

گر میسّر نشود وصل به هیچ اسبابی

بی‌نهایت نبود هیچ بدایت الّا

قلزمِ عشق که آن را نبود پایابی

عاشقی بیش جگر خوردن و جان کندن نیست

گر همه حیف و جفایی بود از بوّابی

مهلتی باید و عمری که نزاری شرحی

باز گوید که چه‌ها می‌کشد از هر بابی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجد همگر

گرچه بر آتش دل می زندم چشم آبی

آن نه آبیست که بنشاندم از دل تابی

اخگر سینه نه آن شعله خونین دارد

که فرو میرد ار از دیده چکد خونابی

گرچه صبرم مددی می دهد از هر نوعی

[...]

حکیم نزاری

دوش من بودم و خورشیدی و خوش مهتابی

بر کف از مشعله ی آتش رخشان آبی

مجلس آراسته از طلعتِ خورشید و چو ماه

ساقیی پیش و چو کوه از پسِ در بوّابی

کردمی سجده چو ساقی به من آوردی می

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
ناصر بخارایی

هست از زلف کژت در دل من قلابی

که دلم از کشش زلف تو دارد تابی

دل که در ابرویِ طاق تو چو قندیل آویخت

همچو شمعی‌ست برافروخته در محرابی

از خیال شب وصل تو که خوابت خوش باد

[...]

جهان ملک خاتون

تو که خورشید جهانی به جهان می تابی

از چه رو با من بیچاره چنین در تابی

آخر ای جان چه سبب همچو سر زلف بتان

با من دلشده دایم تو چنین برتابی

آخر ای دیده مهجور ستم دیده چرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه