گنجور

 
ناصر بخارایی

هست از زلف کژت در دل من قلابی

که دلم از کشش زلف تو دارد تابی

دل که در ابرویِ طاق تو چو قندیل آویخت

همچو شمعی‌ست برافروخته در محرابی

از خیال شب وصل تو که خوابت خوش باد

بیش در دیدهٔ من راه نیابد خوابی

به جز از اشک چو باران که مبادا بی آب

بر سر آتش ما کس نفشاند آبی

عالمی تیره شد از زلف تو، بگشای نقاب

تا به شب راه برم سوی تو در مهتابی

ظاهراً اشک من امرزو چو بگذشت ز دوش

آبم از سر گذرد چون نشود پایابی

ناصرا از دهنش گیر طریق ایجاز

تا چو زلفش نبود در سخنت اطنابی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

گرچه بر آتش دل می زندم چشم آبی

آن نه آبیست که بنشاندم از دل تابی

اخگر سینه نه آن شعله خونین دارد

که فرو میرد ار از دیده چکد خونابی

گرچه صبرم مددی می دهد از هر نوعی

[...]

حکیم نزاری

بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابی

از غم ماه‌جبینی شده‌ام مهتابی

باز از آشوبِ جهانی که نمی‌یارم گفت

قصّه‌ ای دارم و دارد صفتش اطنابی

جفت ابروش که طاق است چو دیدم گفتم

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
جهان ملک خاتون

تو که خورشید جهانی به جهان می تابی

از چه رو با من بیچاره چنین در تابی

آخر ای جان چه سبب همچو سر زلف بتان

با من دلشده دایم تو چنین برتابی

آخر ای دیده مهجور ستم دیده چرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه