هست از زلف کژت در دل من قلابی
که دلم از کشش زلف تو دارد تابی
دل که در ابرویِ طاق تو چو قندیل آویخت
همچو شمعیست برافروخته در محرابی
از خیال شب وصل تو که خوابت خوش باد
بیش در دیدهٔ من راه نیابد خوابی
به جز از اشک چو باران که مبادا بی آب
بر سر آتش ما کس نفشاند آبی
عالمی تیره شد از زلف تو، بگشای نقاب
تا به شب راه برم سوی تو در مهتابی
ظاهراً اشک من امرزو چو بگذشت ز دوش
آبم از سر گذرد چون نشود پایابی
ناصرا از دهنش گیر طریق ایجاز
تا چو زلفش نبود در سخنت اطنابی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و جذبهای است که زلف معشوق به دل شاعر میآورد. شاعر از کشش و تابی که زلف معشوق در دلش ایجاد کرده صحبت میکند و دلش را به شمعی در محراب تشبیه میکند که بیوقفه میسوزد. همچنین از خیال وصال و خوابهای خوشی که در ذهنش نقش بسته، صحبت میکند و احساس میکند که دیگر خواب به چشمانش راه نمییابد. شاعر نگران آتش عشقش است و از باران اشکهایی میگوید که مبادا آتش عشقش را خاموش کند. در پایان، شاعر از معشوق میخواهد تا چهرهاش را، که دنیا را تاریک کرده، باز کند تا بتواند به سوی او برود.
هوش مصنوعی: زلفهای پیچ و تابدار تو مانند قلابی در دلم جا گرفتهاند، به طوری که دل من از کشش و زیبایی زلفهایت به شدت در تلاطم و سرگربانی است.
هوش مصنوعی: دل من مانند چراغی است که به ابروی زیبای تو آویزان شده و همچون شمعی روشن در جایی مقدس میدرخشد.
هوش مصنوعی: از خیال وصال تو، که آرزوی دیدنت را دارم و امیدوارم خوابت را خوب ببیند، نمیتوانم حتی یک لحظه هم در چشمانم خواب آرامی را تجربه کنم.
هوش مصنوعی: جز آنکه اشکهایم همچون باران بریزند، نمیخواهم که هیچکس بر آتش عشق ما آب بریزد.
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر زلفهای تو تاریک شده است؛ پس حجاب خود را کنار بزن تا بتوانم در کنار نور مهتاب به سمت تو بروم.
هوش مصنوعی: امروز به نظر میرسد که اشک من، بعد از اینکه از روی شانهام گذشت، مانند آبی است که از سرم رد میشود. چون دیگر نمیتوانم آن را نگهدارم.
هوش مصنوعی: ناصری که سخنش به روشنی و اختصار باشد، همانند زلفی که در کلام تو نیست، باید در بیانش از طول و تفصیل پرهیز کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گرچه بر آتش دل می زندم چشم آبی
آن نه آبیست که بنشاندم از دل تابی
اخگر سینه نه آن شعله خونین دارد
که فرو میرد ار از دیده چکد خونابی
گرچه صبرم مددی می دهد از هر نوعی
[...]
بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابی
از غم ماهجبینی شدهام مهتابی
باز از آشوبِ جهانی که نمییارم گفت
قصّه ای دارم و دارد صفتش اطنابی
جفت ابروش که طاق است چو دیدم گفتم
[...]
تو که خورشید جهانی به جهان می تابی
از چه رو با من بیچاره چنین در تابی
آخر ای جان چه سبب همچو سر زلف بتان
با من دلشده دایم تو چنین برتابی
آخر ای دیده مهجور ستم دیده چرا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.