گنجور

 
حکیم نزاری

رفتی و صیدِ خاطر احباب کرده‌ای

قلّاب شوق ز دلِ اصحاب کرده‌ای

دل برده‌ای و تاختن آورده‌ای به جان

آهسته‌تر که زهره‌ی ما آب کرده‌ای

بس زاهدانِ خشک که در بحرِ زهدشان

کشتی ز ره ببرده و غرقاب کرده‌ای

بس ساکنانِ کنج خرابات را که باز

خلوت‌نشین گوشه‌ی محراب کرده‌ای

شب‌ها که ما ز شوقِ تو تا روز کرده‌ایم

تو همچو بختِ خفته‌ی ما خواب کرده‌ای

ما را که یک دقیقه نصیب است ز آفتاب

ساعت شناس‌تر ز سترلاب کرده‌ای

خصمی مسلّط است که بر ما گماشتی

گفتم مگر رقیبی بوّاب کرده‌ای

نی عقل و نی فراغت و نی دل نزاریا

اثبات عاشقی به چه اسباب کرده‌ای

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

من کیستم، چو پل دل خود آب کرده ای

آغوش باز در ره سیلاب کرده ای

در جستجوی ماهی سیمین لباس او

تن را درین محیط چو قلاب کرده ای

چون طفل، گوش هوش به افسانه داده ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه