گنجور

شمارهٔ ۱۰۵۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ما می رویم و با تو نکرده وداعِ راه

جان بر دهان رسیده و بسته دهان ز آه

نه رویِ آن که پشت کنم بر دیارِ دوست

نه چشمِ آن که دیده کند در کسی نگاه

از دیده ی دو در دُرری می کنم نثار

وز دوده ی جگر ورقی می کنم سیاه

تا من کجا روم به که نالم ز دردِ دل

کاری چنان مشوّش و حالی چنین تباه

ناچار اگر به عزمِ سفر بسته ام کمر

ناکام اگر به عادتِ لشکر نهم کلاه

گو میرِ لشکر از منِ بی دل کن اعتبار

گو شاهِ کشور از منِ مسکین کن انتباه

با من زمانه جور و جفا کم نمی کند

چندان که پیش می رود آهم به دادخواه

سلطانِ عشق ملکِ وجودم فرو گرفت

واندر میانِ جان و دلم ساخت تخت گاه

از رویِ تا قیاس کنم هرچه چشمِ من

روشن شود ز چشمه ی خورشید هر پگاه

وز زلفِ عنبرینِ تو یاد آورم چو باز

شد در حجابِ چادر مشکین نقابِ ماه

دوشت به خواب دیدم و نادیده هیچ خواب

هستند قطره قطره سرشکم بر این گواه

شوریده تر شده ست نزاری ز خوابِ دوش

دیوانه را چه جرم مهش می برد ز راه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام