گنجور

شمارهٔ ۱۰۴۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

به دادخواه زِ دستِ تو می‌روم سویِ اردو

مگر خلاص دهندم ز پای مالِ غم تو

به آن امید که یرغوچیانِ حضرتِ اعلا

به حکم یاسه روانت در آورند به یرغو

به خیره چند کُشی بی‌گناه خلقِ جهان را

به تیرِ غمزه ی خون‌ریز از آن کمانِ دو ابرو

من از ولایت اینجوی پادشاهِ جهانم

خراب شد ز دو هندویِ تو ولایت اینجو

شد از دو چشمِ سیه کارِ تو خراب جهانی

جهان چنین نگذارد کسی به دستِ دو هندو

چو عرضه داشت کنم هیچ اشتباه ندارم

که دادِ من بستاند از آن دو غمزۀ جادو

اگر چنان که نترسی ز بازخواست ندانم

چه عادت است که داری زهی سرشت و زهی خو

و گر به صلح‌گرایی و از خدای بترسی

صفا خلاف برانگیزد از میانۀ هر دو

مکن ستیزه مکن بیش با نزاریِ مسکین

خموش چند بود خاصه ناطق است و سخن‌گو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.