گنجور

 
نشاط اصفهانی
 

آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ

غافل از ضیدم گذشتی از تو آه، از من دریغ

بی خبر بگذشتی ای برق جهانسوز از برم

بود در راهت بامیدی مرا خرمن، دریغ

در میان دیده بودی نی کنار جویبار

باغبانی بود سروت را اگر چون من، دریغ

آتشین گلها نگر پر عقده سنبلها ببین

جای جان و دل به خارو و خاکشان مسکن، دریغ

گلستان را در فراز و باغبان آگه ز راز

دست گلچینان دراز، از سوری و سوسن، دریغ

دست گلچین خستمی پای خزان بشکستمی

بر صبا ره بستمی دورم از آن گلشن، دریغ

خاتمی کاو از ازل نام سلیمان نقش داشت

بایدش دیدن نشاط از دست اهریمن، دریغ