گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

مردانه قماری کن دستی به دو عالم زن

خصلی که نهی پر نه نقشی که زنی کم زن

هر دم چو فلک لعبی از پرده برون آری

این شعبده یک سو نه وین معرکه برهم زن

گر مهر نهی بر دل از شوق پیاپی نه

ور قفل زنی بر لب از رطل دمادم زن

بینایی جان خواهی شمشیر به تارک زن

آگاهی دل خواهی الماس به مرهم زن

تو بهر چه خاموشی کز هیچ نیندیشی

من پاس گهر دارم غواص نیی دم زن

ایمان ز یقین خیزد از هر چه به شک باشی

در آتش حرمان بین یا بر محکم غم زن

مؤمن نتوان گفتن عاشق که مجاهد نیست

رو بوسه چو سربازان بر طره پرچم زن

شادی و غم عاشق توام به زمین آیند

تخت از پی سور ما در حلقه ماتم زن

ما جان به هوای تو دادیم درین گلشن

بر هستی ما دامن چون باد به شبنم زن

تا عذر گنه گوید آن روی بهشتی را

خالی دگر از عصیان بر جبهه آدم زن

گر کعبه هوس دارد احرام رخت بندد

چون خال زنخدانت گو غوطه به زمزم زن

شرع آخر سنگین است پابند طبیعت را

از کعبه گل برکن در کعبه اعظم زن

جانیست «نظیری » را بیمار لب و چشمت

یا شربت نافع ده یا ضربت محکم زن