گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

ما برق جای نور به کاشانه برده ایم

آتش به پاسبانی پروانه برده ایم

بگرفته خواب دیده بخت و امید را

از بس ز وعده های تو افسانه برده ایم

با ما اگر خدای کند دشمنی بجاست

کز آشنا پناه به بیگانه برده ایم

این گوشمال در خور ما هست از فراق

نام جدایی تو دلیرانه برده ایم

مستیم، آن چنانکه به قصد هلاک خویش

خنجر به خصم و سنگ به دیوانه برده ایم

از سایه خودیم رمان ما رمیدگان

کز کنج خانه گنج به ویرانه برده ایم

حرفی بگو، بپرس، «نظیری » چه محرمی است

حسرت به آشناییی بیگانه برده ایم