گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

من روز ره خانه خمار ندانم

مستی و طرب جز به شب تار ندانم

مست آمدم و مست ازین مرحله رفتم

من قافله و قافله سالار ندانم

پیداست که بر کشتی صد پاره سوارم

پا و سر این قلزم خون خوار ندانم

نی کسب کمالی شد و نی طی طریقی

از راه بجز جنبش و رفتار ندانم

چون کودک پرخشم بود گریه حدیثم

صد عرض هوس دارم و گفتار ندانم

عمرم به صفیر قفس و دام گذشتست

من زمزمه ای در خور گلزار ندانم

در سردی هنگامه همین کام فروشم

من گرمی و شیرینی بازار ندانم

خاموش ز غوغا که درین باغ «نظیری »

یک نغمه به صد شاخ سزاوار ندانم