گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

فتاده ام به میان غم از کران برخیز

به تیر غمزه ابروی چون کمان برخیز

زمام خاطر من بسته تصرف تست

اگر قبول نداری به امتحان برخیز

ترانه ای نسرودیم بلبلانه که زاغ

صفیر زد که چمن گشت از خزان برخیز

پیاله می دهدم دور عمر و می گوید

که پیش از آن که نگردیده یی گران برخیز

بسیم ما و تو، گو نوبهار عالم را

گل از چمن برو و مرغ از آشیان برخیز

تو آفریده ز روحی ز جنس خاک نیی

به صدر جای تو شاید از آستان برخیز

شکار سخت بیفتاد از زمین برگیر

خدنگ راست برون رفت از کمان برخیز

ز معنی سخنی صد خطا برانگیزی

نیم حریف تو برخیز و بدگمان برخیز

شب دراز «نظیری » به یاد وی بگذشت

درو ز رفته بیابی مگر نشان برخیز