گنجور

 
غالب دهلوی
 

یقین عشق کن و از سر گمان برخیز

به آشتی بنشین یا به امتحان برخیز

گل از تراوش شبنم به تست چشمک زن

ز رختخواب به لبهای می چکان برخیز

به بزم غیر چه جویی لب کرشمه ستای

به دور باش تقاضای الامان برخیز

چرا به سنگ و گیا پیچی ای زبانه طور

ز راه دیده به دل در رو و ز جان برخیز

تو دودی ای گله کام و زبان نه در خور تست

به دل فرو شو و از مغز استخوان برخیز

گر از کشاکش جا رفته ای خودی باقی ست

به ذوق آن که نباشی ازین میان برخیز

فناست آن که بدان کین ز روزگار کشی

غبار گرد و ازین تیره خاکدان برخیز

رقیب یافته تقریب رخ به پا سودن

ترا که گفت که از بزم سرگران برخیز؟

عیادت ست نه پرخاش تندخویی چیست؟

بیا و غمزده بنشین و لب گزان برخیز

سبوچه ای دهمت هر سحر ز می غالب

خدای را ز سر کوچه مغان برخیز