گنجور

 
نظیری نیشابوری

بگذر از عشق که نه خطوه نه گامست اینجا

دل به حسرت نه و بس کار تمامست اینجا

خط آزادگی سرو به مرغان ندهند

بازگردید که سیمرغ به دامست اینجا

فکر طوبی و جنان در ورع عشق خطاست

آن چه در شرع مباحست حرامست اینجا

جرعه از شبهه خاطر ز گلو برگردد

هان به هش باش، که جام و لب بامست اینجا

خود به خود بانگ زنم خود ز خود آوا شنوم

خبرم نیست که گویم چه مقامست اینجا

همه می نوشی و مستی و نشاط و طرب است

کس نداند که شب و روز کدامست اینجا

ز ابر ساغر مه رخساره ساقی بنمود

شکر لله که تجلی به دوامست اینجا

غایب از دیده بازم نشود یک ساعت

آن که رم خورده زوهم همه رامست اینجا

فیض آب خضر از نظم «نظیری » ریزد

که صفای سحری با دم شامست اینجا