گنجور

 
نیر تبریزی
 

با سینه غمت را سروکار بست و گرنه

صد بار ز آه سحرش سوخته بودم

یک لحظه فراق توام از دیده فرو ریخت

اشگی که بصد خون دل اندوخته بودم

تا جای خیالت نشود تیره شب هجر

صد مشعله از آه دل افروخته بودم