گنجور

 
نیر تبریزی

جدا ز گوشۀ چشم تو گوشۀ نگزیدم

که با خیال تو هر ساعتش بخون نکشیدم

بتار طرۀ موئی شکست بال امیدم

سزای من که شب تیره ز آشیانه پریدم

از آن اشاره ابرو و خندۀ لب شیرین

بسان مرغ شکاری میان بیم و امیدم

شنیدمی که تو دشمن تو از و دوست گدازی

هزار شکر که دیدم بچشم آنچه شنیدم