گنجور

 
نیر تبریزی
 

نظرم دوش بدیدار مهی زیبا بود

شب تاریک مرا روز جهان آرا بود

حالتی بود مرا دمبدم از جذبۀ شوق

که اثر هیچ نبود از من و او تنها بود

متحیر بجمالش که چه صورت پرداخت

قلم صنع که صورتگر این دیبا بود

پای تا سر همه با چشم تامل میرفت

ارغوان و سمن و نسترن و مینا بود

علم الله که بجز قامت طوبای بهشت

هر چه گویم قدموزونش از آن بالا بود

آنچه از گلشن رضوان بحکایت گویند

همه در آئینه صورت او پیدا بود

او چو دریا بتموج هم از جنبش و ناز

مردم دیدۀ من ماهی آندریا بود

لب و رویش ز عرق باده بمینا میکرد

او مرا ساقی گل پیکر و مه سیما بود

خوشه چین نظر از روش بدامن میبرد

بار نسرین و گل و لاله که در صحرا بود

همه من بودم و پروانه و شمع رخ او

شهد الله که اگر باز دلی با ما بود

نیّر آن باغ ارم بود که من میدیدم

یا بهشتی که مرا لب بلب حورا بود