گنجور

 
نیر تبریزی

ساقی مجلس گشود زلف سمن سود

مجلسیان پر کنید دامن مقصود

حسن تو روز رخ ایاز سیه کرد

مژده بر  ای بادِ صبحگاه ، به محمود

چشمِ زلیخا ، گر این جمال ببیند،

یوسف خود را دهد بدرهم معدود

دوست چو با ماست ساز عیش تمام است

بیهده مطرب مساز زمزمۀ عود

صحبتِ خوبان ، ز شیخ و شحنه نهان بِه،

مایۀ غوغاست بانک نای و دف ورود

طرۀ مشگین بر آتش رخ گلگون

مجلس ما را بس است مجمرۀ عود

قرعۀ خال تو تا بنام من آمد

هیچ نخواهم دگر ز طالع مسعود

وصل تو از یاد برد وعدۀ فردا

قصۀ موجود به ز غصۀ مفقود

رشک بخواب آیدم که سر زده هر شب

تنک کشد در بر آندو چشم می آلود

وه که مرا آتش خلیل بسوزد

سرد شد ار بر خلیل آتش نمرود

داروی مرگم ده ایطبیب که دیگر

کار دل ناتوان گذشت ز بهبود

دیده ز خوبان بدوختیم و خطا بود

تیر نظر بر درید جوشن داود

نیرّ از این طبع آبدار گهر ریز

بر در شه کن نثار گوهر منضود

میر عرب صاحب سریر ولایت

مهر سپهر وجود و سایۀ معبود