گنجور

 
نیر تبریزی
 

در کار عشق حاجت تیغ و خدنگ نیست

خصمی که دل بصلح دهد جای جنگ نیست

طفلان بهایهوی کشندم بسوی دشت

کاندر خور جنون تو در شهر سنگ نیست

پیک پیام دوست بدر حلقه میزند

ای جان بدر شتاب که جای درنگ نیست

آئین قهر و مهر زمستان او مپرس

در کام ما تفاوت شهد و شرنگ نیست

گر دل زبون چشم تو گردید صعوه را

دل باختن زجلوه شهباز ننگ نیست

خواهد چه رنگ دیگرم این عشق پرفسون

بالاتر از سیاهی موی تو رنگ نیست

در عمر قانعم زدهانت ببوسه ای

رحمی که عیش کس چو من ایخواجه تنگ نیست

تن ده دلا بمرگ که زلف و رخ بتن

کمتر ز بحر قلزم و کام نهنگ نیست

گو نام خود ز دفتر اهل نظر بشوی

آنرا که چشم بر صنمی شوخ و شنگ نیست

نیر مباش غره که صوفی بغار شد

هر خفته ای فنه کوهی پلنگ نیست