گنجور

 
نیر تبریزی

چون در آن دشتِ بلا افکند بار

کرد از بیگانگان خالی دیار

عاشرِ ماهِ مُحَرَّم، شامگاه

شد به منبر باز، شاهِ کم‌سپاه

یاورانش گردِ او گشتند جمع

راست چون پروانگان بر دورِ شمع

خواهران شاه نظّاره ز پَی

چون بنات‌النّعش بر گِردِ جُدَی

رو به یاران کرد و در گفتار شد

حُقّهٔ یاقوت، گوهربار شد

بعدِ تحمید و درود، آن شاهِ راد

گفت: یاران، مرگ رو بر ما نهاد

این حسین و این زمینِ کربلاست

سوی تا سو، تیربارانِ بلاست

بوی خون آید از این کُهسار و دشت

باز گردد، هرکه خواهد بازگشت

هرکه او را تابِ تیغ و تیر نیست

باز گردد، پای در زنجیر نیست

این شب و این دشتِ پهناور به پیش

باز گیرید ای رفیقان رختِ خویش

کار این قومِ جفاجو با من است

هرکه جز من، زین کشاکش ایمن است

من ز تنهایی نی‌ام یاران ملول

واهلیدم اندر این دشتِ مَهول

واهلیدم هین ز من یک سو شوید

راست زان سو کآمدید آن سو روید

واهلیدم اندر این دریای خون

تا کنم زان سوی دریا، سر برون

بسته‌ایم عهدی من و شاهِ وجود

واهلیدم تا روم آن‌جا که بود

شاد زی شاد، ای زمینِ کربلا

این من و این تیربارانِ بلا

سوی تو با شوقِ دیدار آمدم

بردم این‌جا بویی از یار آمدم

آمدم تا جسم و جان، قربان کُنَم

منزل، آن سوتر ز جسم و جان کُنَم

آمدم تا دست و پا در خون کَشَم

کاین چنین خواهد نگارِ مه‌وَشم

آمدم کز عهدِ ذر، لب تر کُنَم

با لبِ خنجر، حدیث از سر کُنَم

پس روید ای همرهان، زین بزم زِه

بزمِ جانان، خلوت از اغیار به

لیک هر سو رو بتابید، ای فریق

دورتر رانید از این دشتِ سحیق

کانکه فردا اندر این دشتِ مهول

بشنود، فریادِ احفادِ رسول

تن زند از یاری، از خُبثِ سرشت

در قیامت نشنود بوی بهشت

رفت بر سر چون حدیثِ شهریار

شد برون اغیار و باقی ماند یار

عشق از اول سرکش و خونی بود

تا گریزد هرکه بیرونی بود

گفت یاران: کای حیاتِ جانِ ما

دردهای عشقِ تو، درمانِ ما

رشتهٔ جان‌های ما در دستِ توست

هستی ما را وجود، از هستِ توست

سایه از خود، چون تواند شد جدا؟

یا خود از صوتی، جدا افتد صدا؟

زنده، بی‌جان، کی تواند کرد زیست؟

زندگی را بی‌تو خون باید گریست

ما به ساحل، خفته و تو غرقِ خون

لا و حقِّ البَیْتِ هَذا لایَکُون

کاش ما را صد هزاران جان بدی

تا نثارِ جلوهٔ جانان بدی

گر رَوَد از ما دو صد جان باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هین مران ای پادشاهِ راستان

این سگانِ پیر را از آستان

در به روی ما مبند ای شهریار

خلوت از اغیار باید، نی ز یار

جان کلافه، ما عجوزِ عشق‌کیش

یوسفا، از ما مگردان روی خویش

ما به بیدای هوس، گم نیستیم

نازپرورد تَنَعُّم نیستیم

ما به آهِ خشک و چشمِ تر خَوشیم

یونسِ آب و خلیلِ آتشیم

اندرین دشتِ بلا تا پا زدیم

پای بر دنیا و مافیها زدیم

چون شهنشه دید حُسْنِ عهدشان

وان به کارِ جان‌سپاری جهدشان

پرده از دیدار یک‌یک باز هشت

جایشان بنمود در باغِ بهشت

حوریان دیدند در وی صف به صف

سر برون آورده یک‌سر از غُرَف

کاندر آ که چشم بر راه توایم

مشتریِ رویِ چون ماه توایم

ای تو ما را ماه و ما برجیسِ تو

تو سلیمانی و ما بلقیسِ تو

ای سلیمان هین سوی بلقیس شو

همچو رامین در وثاقِ ویس شو

یوسفا باز آی از این زندانِ زَفت

که زلیخا را شکیب از دست رفت

اندر آ کز عشق، مفتونِ توایم

گرچه لیلاییم، مجنونِ توایم

زان سپس شه خواند مردی را به پیش

بر کفِ او برنهاد انگشتِ خویش

شد روان زان دست آبی خوش‌گوار

جمله نوشیدند اصحابِ کبار

اندر آن شب که شبِ عاشور بود

ماه تا ماهی سراسر شور بود

شاهِ دین در خیمه با اصحابِ راد

در نیاز و راز با رَبُّ‌العِباد

کوفیان در نقضِ آن عهدِ نخست

سرخوش از پیمانهٔ پیمانِ سست

شمرِ دون، سرمستِ صهبای غرور

شاهِ دین، سرشارِ مینای حضور

پورِ سعد از ذوقِ رِی، سرگرم و مست

شاه از اقلیمِ هستی شُسته دست

زینب آن دُردانهٔ دُرجِ شَرَف

از دو چشمِ تر، دُرافشان چون صدف

دیدهٔ لیلی ز دیدارِ پسر

کرده دامن پُر گُل از لَخْتِ جگر

مادرِ قاسم ز بهرِ حجله‌گاه

کرده روشن شمع‌ها از دودِ آه

شربتِ بیمار، خونِ جامِ دل

شیرِ پستان از لبِ اصغر، خِجِل