گنجور

 
نسیمی

عرش رحمان است رویش، علم الاسما گواست

اعتقاد اهل حق این است و قول مصطفی است

گر به جامی بود جم را حشمت و شاهنشهی

دارد این آیینه رویت که روی حق نماست

دیگران گر سدره فردا تمنا می کنند

طوبی ما هست بالایت که حسنت منتهاست

(نقش هستی سر به سر روشن شد از رویت مگر

جام جمشید رخت آیینه گیتی نماست)

آن که در جا نیستی می گویدت بی دیده است

ذره ای جا بی تو در دنیا و در عقبی کجاست؟

آن که چون شیطان سجود قبله رویت نکرد

گو به لعنت رو که چون ابلیس در چون و چراست

زان عزازیل از خدا نشنود امر اسجدوا

کز حسد پنداشت آدم صورت غیر خداست

حسن رویت هست مستغنی زهررویی که هست

آفرین بر بخشش فضلت که دریای عطاست

آن که جز روی تو دارد قبله در پیش نظر

رخ ز روی حق بتابیده است و رویش در قفاست

ای ز هجران سوخته جانم به آتش همچو شمع

چشم جان بگشا که روز وعده وصل و لقاست

(نیک و بد را علت از روی حقیقت چون یکی است

از دویی بگذر که یکتاییم و یکتا کی دوتاست؟)

از ره صورت مسمایی و اسمی گرچه هست

در حقیقت عین اشیاییم و اشیا عین ماست

حسن یار و عشق ما را انتهایی نیست چون

اولین چیزی که می جویی از آن بی ابتداست

حسن او و عشق ما هست ای نسیمی لم یزل

زان که حسن او قدیم و عشق ما بی‌انتهاست

 
sunny dark_mode