عشاق، هوای رخ زیبای تو دارند
زانروی چو منصور همه بر سر دارند
رحم آر به جان و دل این قوم که در عشق
مجروح و دل آزرده و بیمار و نزارند
هیچ است جهان در نظر همت ایشان
غیر از تو کسی در دو جهان هیچ ندارند
با یاد تو شب تا به سحر با دل پرسوز
فریاد ز جان هر نفس از عشق برآرند
کردند شمار همه کس در ره عشقت
از هیچ کسان نیز مرا هم نشمارند
گفتی به نسیمی که به جان طالب مایی
ای دولت آندم که مرا با تو گذارند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوقه اش صحبت میکند و نشان میدهد که عاشقان تنها به عشق او فکر میکنند و در دلهایشان، درد و رنج ناشی از عشق را تحمل میکنند. آنها هیچ چیز دیگری در عالم نمیبینند و همه آرزوهایشان فقط به معشوق مربوط میشود. شاعر همچنین از بیتوجهی دیگران به خودشان در این مسیر عشق گله میکند و به آن معشوقه میگوید که آرزو دارد زمانی را با او بگذراند.
هوش مصنوعی: عاشقان، مشتاق زیبایی چهرهات هستند و مانند منصور، همگی در این راه جانفشانی میکنند.
هوش مصنوعی: به دل و جان این مردم رحم کن، که در عشق زخمی و دلشکستهاند و در رنج و زحمت به سر میبرند.
هوش مصنوعی: جهان برای آنان که از اراده و عزم بالایی برخوردارند، هیچ ارزشی ندارد و جز تو در این دو دنیا کسی را صاحب چیزی نمیدانند.
هوش مصنوعی: با یاد تو، از شب تا dawn، دل آتشین من هر لحظه از عشق فریاد میزند.
هوش مصنوعی: همه کسانی که به عشق تو قدم گذاشتهاند، مرا نیز در شمار آنها نمیآورند و به نوعی مرا از دیگران جدا میدانند.
هوش مصنوعی: تو به من گفتی که مثل نسیمی هستی که به جان کسی میوزد. ای خوشی و سعادت من، آن زمانی که اجازه دهند با تو باشم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از بهر چه این خر رمه بیبند و فسارند؟
یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند
گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشند
کز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند
ارز سخن خوب خردمندان دانند
[...]
شبگیر ز گل فاختگان بانگ برآرند
گوییکه سحرگاه همی خواب گزارند
ماه سه شبه از بر گردن بنگارند
از غالیه، بیآنکه همی غالیه دارند
ترکان پریوش به دو رخ همچو نگارند
وز ناز به باده چو گل و سرو ببارند
سرمایهٔ عیشند چو بر جام برآیند
پیرایهٔ نازند چو در خدمت یارند
ترکان سپاهی و فروزنده سپاهند
[...]
یکروز اگر زانکه ترا با تو گذارند
بس قصه بیداد تو کز خون بنگارند
بس بی گنهان کز تو سحرگاه بنالند
بس بیوه زنان کز تو شبانگاه بزارند
بس خاک که از دست تو ریزند بسربر
[...]
جمعی که دراندیشه آن چشم خمارند
در پرده دل شب همه شب باده گسارند
هر چند که در پرده شرمندنکویان
چون باز نظر دوخته در فکر شکارند
لاغر کن دلها ز سرینهای گرانسنگ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.