گنجور

 
ناصر بخارایی

ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است

راحت سبب روح دل و راحت روح است

توفان بلا گرد جهان موج بر آورد

می خور چه خوری غم که قدح کشتی نوح است

عهدیست که کردم به خدا توبه ز توبه

ناصح چه زنی طعنه که این توبه نصوح است

بر دیدهٔ ما باب سعادت بگشاید

خاک در میخانه که مفتاح فتوح است

ناصر به قصاص دل خود خون لبت خورد

دل را ز لب تو که بخوردست چه روح است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای مستان خیزید که هنگام صبوح است

هر دم که درین حال زنی دام فتوح است

آراست همه صومعه مریم که دم صبح

صاحب‌خبرِ گلشن و نزهتگه روح است

یک مطربتان عقل و دگر مطربِ عشق است

[...]

حزین لاهیجی

مستان، شب غم رفت و سحرگاه فتوح است

پیمانه بیارید که هنگام صبوح است

پیمانه مگو، چشمه ی جان پرور خضر است

در بحر پُر آشوب جهان کشتی نوح است

ما مفتی عشقیم بکش باده، حلال است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه