گنجور

 
ناصر بخارایی

یا شفائی و یا دواء دائی

انت فی مهجتی سویدائی

دل به سودای حلقهٔ زلفت

کرد سودا و گشت سودائی

لیس یکفی شماتة الاعداء

لامتی فی الهوا احبائی

ماند از زلف تو سر موئی

که کشد کار ما به رسوائی

لیلة الهجراننی رفعت

راحة النوم عن اخلّائی

گره از کار ما گشوده شود

گر تو بند قبای بگشائی

انا مملوککم و مولاکم

انتم سیدی و مولائی

یا من از عمر بر نخواهم خورد

یا تو سروی، به بر نمی‌آئی

چارهٔ درد چون کند ناصر

انّ دائی من المداوائی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

این دو شغل برید و عرض به تو

یافته خرمی و زیبایی

روی این را همه بیفروزی

صدر آن را همه بیارایی

چون پدید آمدی تو بر هر کس

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
عمعق بخاری

چند پویی به گرد عالم چند؟

چند کوبی طریق پویایی؟

تا کی از بهر قوت و شهوت نفس

همچو کاسانه می‌نیاسایی؟

وطواط

خسروا، از کمال دانایی

روی دولت همی بیارایی

گاه مال زمین همی ‌بخشی

گاه فرق فلک همی سایی

حرب جویان نهان شوند از بیم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
انوری

این همه چابکیّ و زیبایی

این چنین از کجا همی‌آیی

چون مه چارده به نیکویی

چون بت آزری به زیبایی

مه نخوانم تو را معاذالله

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه