گنجور

 
ناصر بخارایی

گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی من

ناگه مباد از حال من، بوئی برد بدگوی من

موئی شدم در عشق تو، وان موی بر آتش نهم

حقا اگر از یاد تو، خالی شود یک موی من

انصاف مظلومان بده، خود گو که این نیکو بود

من بوسه بر پایت زنم، تو پا نهی بر روی من

هر دم کمان‌وارت کشم، صد ره به سوی خود ولی

دردا که نتوان یافتن این زور در بازوی من

گر پیش خاک پای تو، از ناف آهو دم زنم

پیش سگان کوی تو، ظاهر شود آهوی من

تو همنشین دولتی، من ره نیابم سوی تو

من درد پرورد غمم، تو کی شناسی خوی من

ناصر اگر در کوی تو، بر بوی وصلت جان دهد

خاک درت را تا ابد، بوئی و یابی بوی من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

ای خاک پای توسنت افزوده آب روی من

در عشقت از روز ازل با محنت و غم خوی من

هر روز بر شکل دگر خود را به راهت افکنم

باشد ندانی کان منم بینی به رحمت سوی من

در جست و جوی وصل تو آمد به سر عمرم ولی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه