گنجور

 
ناصر بخارایی

گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود

پسته را پوست ز تن پیش تو برکنده شود

چون ببیند قد و بالای تو را نیست عجب

سرو آزاد به جان و دل اگر بنده شود

جانم آن دم که ز رخ پردهٔ تن بردارد

ترسم از روی دلارای تو شرمنده شود

بس که بوسد در و دیوار تو چون ذره

تنم آن روز که چون گرد پراکنده شود

ناصر آن روز که در خاک بود عظم رمیم

قدمی بر سر خاکش بنهی زنده شود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

ای جوان بخت مدبر که در اصلاح امور

خرد پیر ز تدبیر تو شرمنده شود

در روا کردن حاجات شتابی داری

کز تو امسال روا حاجت آینده شود

هستی ای خسرو فرهاد لقب قابل آن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه